شنبه بیست و پنجم مرداد 1393

تقارن سطوح منحنی

مثل خیلی از بچه های هم سن و سالم در تب المپیاد، اسم مریم میرزاخانی را زیاد شنیده بودم و گاهی در رویاهایم دوستی با او را متصور میشدم . راهمان آن روزها فاصله تهران تا شمال اما امروز نه فقط بعد مکانی که فاصله مان  بعد شغلی و فکری را هم در بر می گیرد. رویای من پرینستون بود جایی که فقط مثل مدینه فاضله اسمش را شنیده بودم. این روزها من از مریم خیلی دورم. تو اتاق عمل یک دانشگاه کوچک در ایران بدون آنکه ستاره باشم و مریم در استنفورد با سطح هذلولی ستاره میشود و من البته گاهی که شبها زمان جابجای مریض سودوکو دشوار حل می کنم و خانم ع تکنسین بیهوشی می گوید خانم دکتر ریاضی تون خیلی خوبه ها...

فاصله من و مریم خیلی زیاد شده . البته زندگی ما وابسته به متغییرهای زیادی ست که محدوده جودهای گمنام تا مریم ها را در برمیگیرد. چقدر خوشحال شدم که مریم مادر دختری هست. این آدمهای قوی باید مادر شوند باید معلم شوند. دلم می خواهد جای آناهیتا باشم. دوست ندارم دخترم دوست شدن با آناهیتا، فقط برایش رویا باشد. دلم می خواهد مادری باشم که دخترم مثل مریم بداند از زندگی چه می خواهد و این یعنی خوشبختی هر موجودی. 

فاصله ام این روزها از مریم زیاد است اما دلم می خواهد مثل قدیم ها نزدیکش شوم. از مسیری که دارم طی می کنم ولی ستاره ام نمی کند نگران نیستم. حس نجات دادن رو سالها پیش به شیرینی رویای رفتن به پرینستون ترجیح دادم. گاهی فک می کنم اگر آنروز مثل قصه ها برگه ثبت نام کنکور تجربی رو بخاطر نیکون واژدان پر نمی کردم حتما فیزیک خوانده بودم و الان تو این بیمارستان مشغول وبلاگ نویسی نبودم اما امان از متغیر های زندگی. امان از سرکشی ها و خواستن های تکانه یی و امان از آدمهایی که بخواهند یه جور دیگر ببینند.

مریم عزیز جایزه  فیلدز مبارکت باشد. داشتن زندگی رو به رشدت همیشه برقرار و خانواده ات همیشه شاد  "دخترک با اراده پارسی".

 

 

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 19:6 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم مرداد 1393

به 46xx نیامده ام

در مرکز نازایی هستم و انگار دنیا دور فولیکولهای 18- 20 میلیمتری تخمدان ،hCGبه دست ،در حال چرخشه. وقتی زن و مرد کارگری تمام پس انداز 10 ساله شان را پس از 10 سال نازایی در طبق اخلاص! میذارن دلت میخواهد تمام تخمکها تبدیل به جنین و تمام جنینها منتقل شوند و یک حاملگی اتفاق بیفته اما لحظه یی که همه چیز حاکی از خالی بودن حفره رحم میدهد دلت 4 دیواره یی می خواهد که در آن اشکهایت رو بی حضور آنها بریزی. 46xx عزیزم تو خیلی خوش شانسی که قرار نبوده مسیر دلهره آور تخمدان به محیط کشت آزمایشگاه و سپس رحم را طی کنی. تو خیلی خوش شانسی که در قمار با 47xx، تو، بردی. امیدوارم باز هم آنقدر خوش شانس باشی که پشت گردن ضخیمت نشانه یی از بیماری قلبی یا عفونت و یا هر درد و مرض دیگر نباشد. ببخش برای اینکه وارد قمارت کردم. ببخش برای نمونه گیری تهاجمی از پرزهای ضعیف جفتی ات. عزیز نیامده ام باز هم بجنگ برای AFP نرمال و اکو کرادیوگرافی بی نقص . اما حتی اگر قلب و مغز و روده و معده نداشته باشی باز هم با تک تک سلولهایم دوستت دارم.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 1:1 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393

بعد از مدتها سکوت

بعد از مدتها سکوت نوشتن چقدر سخت میشود. فکر کنم دوره پرفراز و نشیبی طی می شود. دیشب  وقت خداحافظی با ع که برای یک تغییر بزرگ راهی کانادا میشد گفتم که گاهی به بیمارستانکه میرسم و یاد بحثهای فرسایشی با رزیدنتا و استادا و رییس بخش و... می افتم. یاد کشیکای پشت هم که امکان فرار یا انتخاب از میانشان نیست به خودم میگویم واقعا دلم همچین زندگی دوست داشت؟ آدمهایی رو دیدم که متخصص فارغ التحصیل شدن اما دریغ از آدمیت و گاهی  سیاست بیمارگونه شان  به قدری مشمئزکنندست که در فلسفه وجود همچین آدمهایی شک می کنی و به دنبال قصه های شاه و پریان می گردی که آدم بدای مطلق همون سیاه سیاها توی هستی نباشند اما در واقعیت روند طور دیگری ست.

- بخاطر سرما برف شدید زمستون درختای نارنج و پرتقال به شکوفه ننشستند در باغ و من دلم اردیبهشتی رو می خواد که مست بوی بهار نارنج شوم.

- هیچ وقت زایش رو اینقدر نزدیک حس نکرده بودم با وجود دیدن هر روز و هر روز این نمایش. باز انگار هر به بار نشستنی قصه خاص خودش رو دارد. 

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 14:5 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم اسفند 1392

حمایت از کودک در روز زن....

با خونریزی شدید زنی پذیرش میشود که تمام دوره بارداریش شیشه مصرف میکرده و در طول بارداری تنها یکبار سونوگرافی کرده و چهارمین فرزندش رو قرار بوده بعد تولد به زن و شوهر نازا اراکی که 500 هزار تومن ماهیانه در طول دوره بارداری برای تغذیه برایش حواله می کردن در قبال 5 میلیون بفروشد. بماند که واسطه یی به اسم همساده رابط این بده و بستان بوده در غیر اینصورت با چهره بی دندان و متوهم این زن محال بود هیچ خانواده یی وادار بشود فرزند همچین زنی را به فرزندی قبول کند. نوزاد متولد شده با کاهش رشد شدید محکوم به زندگی با مادر واقعی اش شد وقتی زن و مرد اراکی شرایط مادر رو فهمیدن واز اینجا که ایستاده ام من کودکی رو می بینم که با کار  در خیابان بزرگ می شود و بخاطر اجتماع و خانواده اش یا سر از زندان در خواهد اورد یا تیشه به دست به تکه های مانده از یک اجتماع سالم اسیب میرساند. من هر روز زنانی رو می بینم که مشکلات ریشه یی دارند و هر کدامشان روی فرزندان و جامعه بزرگتری تاثیر می گذارند . به بهانه روز زن برای تمام زنانی با آنها سر و کار دارم و خواهم داشت آرزو دارم مشکلاتشان محدود و محدودتر شود به خودشان و کودکان کمتری قربانی مشکلات مادرانشان شوند.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 23:34 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم دی 1392

به یاد چارلی

در طی 10 روز گذشته 5 شب کشیک بودم و فلاش بک می زنم به دو سال قبل و به یاد دخترک شیرازی که می گفت: له شدم، با تمام حس له شدگی به حمام پناه میبرم . انگار دارم تمام حرفها و آدمها و حوادث را می شورم. آب، شلاقی، صورتم رو نوازش می کنه که یاد چای گرم کنار گرمای بخاری می افتم. دلم بخاری هیزمی شیرگاه می خواد خیلی. فکر کنم که هنوز چای دم نکرده بودم که صدای زنگ آپارتمان رو شنیدم. شاید خانم همسایه یا خدمات ساختمان بود با بی حوصلگی کامل از بهم خوردن این بزم چای صدایش می کنم. صدای زنانه اش مجابم کرد با موهای خیس و حوله صورتی ام در به رویش باز کنم. دختر 25 -26 ساله یی با مانتو کوتاه مشکی و مقنعه با کتونی کثیف و انبوهی کتاب در دست. کتابهای جیبی . تند و تند شروع به حرف زدن می کنه بدون معرفی خودش میگه: از انتشاراتی ... اومده و کتابهارو هل میده به طرفم و شرحی از کتابها میده. عنوانشون پیرامون مسایل زناشویی و ماه تولد و گروه خونی و اسامی دختر و پسر و چند تا کتاب نقاشی کودک و اینکه پسر میخواهید یا دختر و... میگم حالا چیکار باید کنم ؟ میگه هر کدوم رو خواستید بخیرید. اوه پس شانس انتخاب رو هم دارم! خیلی مودبانه میگم متاسفم خیلی به موضوعات کتاباتون علاقمند نیستم. کتابها رو هل میدم به طرفش و حوله ام رو محکمتر دور خورم می پیچم. یاد کتاب گلهایی به یاد الجرنون می افتم و شخصیت چارلی گوردون که مورد علاقه هلندی سرگردان بوده و یادم میاید که اون کتب جیبی رو سالها پیش در ایستگاهی در تهران ، هلندی خریده بود. شاید 20-22 سالی بشه. چه حسن سلیقه یی داشته هلندی . قیافه طلبکارانه دخترک اما دوباره به اینجا می کشاندم ." خانم لازم نیست همه رو بخرید یک کتاب همینطوری بخرید". این بار صاف نگاه می کنم  و نه محکمی میگم. میگه "همین شماها هستید که فرهنگ کتابخوانی رو از بین بردید" و من رد پای کتونی اش رو رو قالیچه مورد علاقه مادرم نگاه می کنم. 

قیمت کتابهارو ندیدم اما مطمئنا ارزانتر از خرید تفریحانه در سوپر مارکت بود. اینروزها که بدجوری درگیر چراها هستم بعد 24 ساعت دلم می خواهد با حوصله تر با دخترک حرف میزدم. حرکت قشنگی در فروش خانه به خانه کتاب هست ولی چه میشد دخترک کمی کتابخوان و یا مودب تر بود و اصلا چه میشد که مثلا پشت درنماینده نشر چشمه ایستاده بود. 

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 9:36 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392

مزه گس خرمالو

وسط اینهمه تراژدی ها  انگار میگردم که دست بزارم رو شادترین! نقطه اون حادثه. شاید که سنگینی بارشرو بشه راحتتر تحمل کرد. اما گاهی دور از ذهن میاد به زن 37 ساله یی که با IVF باردار شده و در 27 هفتگی بخاطر فشار خون بالا مجبور به ختم بارداری شده قبل رفتن به اتاق عمل بگی: چه انگشتای ظریف و کشیده ییداری؟ موسیقیکار می کنی؟ و اون نگاه که غم آوار شده درونش رو هل میده بیرون به طرف من برمی گرده وسکوت میکنه و من کهانگار مزه گس خرمالو میاد زیر زبونم دلم می خواد حرفامو قبل از اینکه میشنید تو هوا میقاپیدم. اما نمیشه. همراه هم میون گریه های بی صدای زن و شوهر و خانواده میریم اتاق عمل. الف و ن دستمی شورن و میرن سر عمل. نوزادی با گریه ضعیف. من انگشتان شستم رو عمود می کنم رو قفسه سینه اش وسایر انگشتانم قفسه سینه اش رو دور می زند و برای خودم آهنگ می خوانم: یک و دو و سه و نفس و... رزیدنت اطفال هم مشغول اینتوبیشن است. جای فشار دستم روی سینه اش رد قرمزی انداخته .دلم نمی خواد دستهایم رو جدا کنم اما در پایان انکوباتوری که برای انتقال نوزاد آمده خالی برمی گرده. زودتر از الف و ن بیرون میام . هوا انگار خیلی مسمومه. چشمانم تلاقی می کنه به چشمای شوهرش. لبم داره میلرزه. میگم حال مادر خوبه. زنی میپرسه: وچه؟ نمیدونم چقدر گذشته که خانمهای پرستار انکوباتور به دست که مثل چرخ دستی هلش میدهند رد میشن و میگن: وچه که بمرده... و بدون لحظه یی توقف به سمت بخش نوزادان چرخ دستی شان رو هل می دهند. 

-وچه‌ :‌بچه

ـوچه بمرده: بچه مرده.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 10:17 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم آبان 1392

من سپیده 15 سال دارم.

مادر نگران و دختر 15 ساله با بغض در ادمیت نشسته اند . شرح حال ذکر شده تکراری و باورنکردنی ست . جسم خارجی در واژن در اثر تروما و آسیب هایمن... همه قصه انگار مدافع این عضو شریف ست . قلب و مغز اما آسیب ناپذیرند برای زنان. مادر هم انگار قصه دخترک باورش شده. ولی نتیجه معاینه حاکی از یک اسکار قدیمی ست در ساعت 4و7 و 12. دخترک چمباتمه زده روی تخت. حتما دیالوگهای بعدیش را خاطر برده و نتیجه B_hCG + خط بطلانی ست بر رفتار حمایتگرانه مادر. نیستی در چشمان سپیده دودو میکند.  باسونوگرافی و تیتراژ 48 ساعت بعد رضایت شخصی می دهند که فرار کنند. 

نتیجه افزایش میزان هورمون رضایت بخش نیست. به مادری که تنها برای نشان دادن جواب امده می گویم یا سقط است یا حاملگی خارج رحمی... خوشحالی آنی اش از اینکه جنین زنده یی در راه نیست تماشایی ست اما در ادامه باز همان بغضی که درین چند روز همچون رگبار باریده به چهره اش می دود. نگران سپیده ام. دلم برای دختر 15 ساله یی که مدتهاست به جای بازیهای کودکانه اش درگیر حل این مساله ست میگیرد. مادر از تربیت غلطش تاسف می خورد و از آزادی که به دخترک داده. من اما هنوز نگران سپیده ام. مادر روبه رویم را می فهمم این بار. برخوردش منطقی ست اما 15 سال سنی نیست که بشود زنی! را محکوم کرد. سرنوشت دخترکان 15 ساله سرزمینم چقدر تلخ است گاهی.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 16:43 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392

من- رزیدنتی و دوربین

 روزها می گذره و من در میون اوهام انگار گم شدم. روزهای رزیدنتی با سرعت برق و باد می گذره و من هنوز مجموعه یی از نادانسته هایم هستم. دارم آینده یی رو متصور می شم که همیشه در حال تصمیم گیری ام. همیشه  مرگ و زندگی... گاهی که برای یک جنین زیر 32 هفته تصمیم ختم بارداری می گیریم که اتندها با هم اتفاق نظر ندارند فکر میکنم من چطور می تونم تبعات تصمیماتم رو بپذیرم. جدا خیلی ترسناک به نظر میاد و من این روزها دارم فقط بیشتر و بیشتر گوش میدم. سعی می کنم مطالب و کارهای غیر ضروری رو پیگیر نشم و چیزی که فردا درین تصمیم گیری کمکم میکنه رو یاد بگیرم. فکر کنم این نوع تفکر جدا از سیستم رزیدنتی این دانشگاهه. نوعی دیگر رفتار کردن و بودن انگار همیشه واسم خوشایند بوده جای همه چیزهای که نداشتم انگار نشسته. استرس روتینی درتمام زندگی ما حاکم شده و انگار گریزی نیست. و این استرس پناهگاه مجموعه یی از آدمها و کارهای مورد علاقه مون را می خواد که در برش برگیره. دارم شدیدا به عکاسی فکر میکنم و می خوام از زاویه دوربین دنیای اطرافم رو ببینم. 

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 15:7 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم مهر 1392

جلسات آنالیز

جلسات آنالیز خیلی جالب پیش میره. اینکه ریشه رفتارهای ناخوداگاهتو داری کشف می کنی خیلی لذتبخشه. یه جور معادله که می فهمی چرا یکی به هیجانت میاره و یکی اذیتت می کنه. می فهمی چرا آلن لیون زندگیت رو از بین هزاران نفر کشف می کنی. می فهمی چرا زیاد یا کم غذا می خوری. چرا کم گریه می کنی. چرا تلخ حرف می زنی و چراهای دیگر مثل یک معمای پلیسی برایت حل میشن. سایکولوژیست من در حال راه اندازی دپارتمان سایکوآنالیزه. فکر می کنم جزو معدود خوش شانسهای تاریخ! هستم که تونستم این دوره را داشته باشم. دلم شخصیتی رو می خواد که ناخوداگاهش رو خوداگاهش اینقدر مسلط نباشه و بتونه در شرایط بحرانی تصمیمات درست تری! بگیره و فکر می کنم اگه روزی بخوام مادر بشم بدونم تو کودکی و نوجوانی و حتی بزرگسالی فرزندم یه اتفاقی یه اسکار روحی خواهد بود. مهم نیست که فرزندم خیلی موفق باشه  مهم اینه که نرمال باشه و با اتفاقات پیش اومده برخورد صحیحی داشته باشه. شرایط زمانی و جبری که ما در اون رشد کردیم خیلی حساسیت هارو کشت و مشکلاتی رو سبب شد که هم نسلان من اصلا مشکل نمی دونن. یک نوع جهل مرکب که هیچوقت ریشه یابی نشده. همهون تبدیل به یه تعادل بی تفاوت شدیم

پ .ن. دلم اسبه او می خواد با درختای رنگین کمانی اطرافش با همسفری که توی آب دستتو بگیره و خسته که شدی باهات به درخت کنار چشمه تکیه بده.  

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 21:51 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم مهر 1392

پایان نیم ماه غوطه وری

1- هلندی سرگردان برگشته خونه و با اومدنش کامیون! نظم تعریف شده خسته کننده واژگون شده. بیداریهای شبانه و روزهایی که با بازی و غذاهای خوشمزه و آدمهایی که دوستشون داری و بی استرس میگذرن کمی بدعادتم کرده و امروز که پایان این 2 هفته رویایی ست رویارویی دوباره ام با لیبر و سال بالایی و اتندها و شیوه بیمارگونه مدیریت رزیدنتها استرسی ام کرده. روتیشن این ماه اما بیشتر دورم میکنه از بیمارستان خودم و من دلتنگ بیمارها و اتاق عمل ام خیلی. ناخنهایم مدتهاست تا این اندازه بلند نبودن و بی مروتها دارن روی انگشتهایم سنگینی می کنن. دستهایم که انگار دلتنگ دستکشهای لاتکسی با کلی پودر حساسیت زا هستن. بهشون نوید فردا رو داده ام که آروم بگیرن. 

2- هلندی سرگردان م امروز رفته و انگار گوشه یی از قلبم را با خودش برده آن گوشه دنیا.


نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 9:1 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر