دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392
خرابی آبگرمکن حمام زنانه
نمی تونیم عمل هارو شروع کنیم چون پک استریل نداریم. زنگ می زنم به خانم ی مسئول اتاق عمل. میگه: 10 دقیقه دیگه پک میرسه. کمی نگران مریض اتاق اول که برای کورتاژ تشخیصی به اتاق عمل اومده و با وزن124 کیلویی روی تخت باریک عمل نشسته هستم. دلم می خواد عمل هامونو زودتر بزنیم و برگردم خونه. بعد کشیک با همگروهیم "شاکلا خانم" که همیشه تو هپروته هیچی مثل یک حمام داغ و یک لیوان شیر قهوه نمی چسبه اما انگار ساعت 9 شده و خبری از پکها نیست. دوباره زنگ می زنم که مریضا NPOهستن ما امروز TAH - Myomectomy -FD&c - cystectomy داریم اگه پک نداری حداقل شجاعانه بگو نمیشه که ما عملای الکتیومونو کنسل کنیم. دیگه میزنه کانال شمالی این خانوم ی و میگه: رزیدنتای چش دریارمبه که انده زبون دارنه.گمه صبر هاکن.
ساعت 10 صبح. مریضها همچنان در ریکاوری و پرسنل اتاق عمل خوشحال که هنوز پکها نرسیده و تو شیف اونا عملای کمتری انجام میدیم. اتندمحترم هم نشسته و بی اعتنا به صحبتهای من که برای اعتراض هم شده باید عملهارو کنسل کنیم تا مدیریت خانوم ی زیر سوال بره داره برای امتحان ارتقا سوال طرح می کنه و من همچنان مثل دارکوب دارم میگم این 10 دقیقه و نیم ساعت دیگه یعنی توهین به شعور همه ماها و نادیده گرفتن حقوق مریضا. همه ساکت هستن و در انتظار رسیدن پک. ...
ساعت 10:15 ...خانوم ی میگه: اینم پک به کوری چشم رزیدنتا. دارم اعتراض می کنم که که شما از دیشب می دونستی پک استریل نداریم! دستگاه خرابه! اعلام نکردی که مقاومتی عمل کنیم ؟ اگه سزارین اورژانس داشتیم تکلیف چی بود ؟ میگه فلان فلان شده ها برین سر عملاتون.
اون روز حتی یک عمل هم کنسل نشد و هیچ کسی توضیحی نداد و فردا هم همه یادشون رفت که دیروز چه روزی بود.
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392
همه دخترکان سرزمینم
پ. ن. همراه شو عزیز، کین درد مشترک هرگز جدا جدا، درمان نمیشود
چرا زلزله بر سر روستاها و شهرهای فقیرتر نازل می شود تصادفیه که قوانین جبر رو زیر سوال برده در ایران!!!
شنبه پنجم اسفند 1391
آف 5 روزه
بعد از آخرین امتحان درون بخشی و ۳ هفته قبل امتحان آسکی یه آف ۵ روزه جور کردم. ۵ روز و امروز که آخرین روزشه و تعطیلاتم به آشپزی و ۲ شب مهمونی با دوستام و جنگل نوردی گذشت دلم می خواست کله کنم برم کویر. ۲ سال قبل هم قرار بود برم و دلم هیجان لحظه به لحظه اونروزها رو می خواد. فک کنم خواستنهای اینروزهایم در حد ویار زنی ست که همه اطرافش در جهت آرمش شاید هم سکون قدم برمیدارن.
چقدر خوشحالم از رشته یی که اومدم و هیجانی که بهش نیاز دارم و تونل وحشتی که هر روز تو این رشته می گذرم برام لذت بخش شده. خوشحالم که رشته ام اینقدر بحث برانگیزه، چقدر به همچین رشته یی نیاز داشتم.
چهارشنبه ششم دی 1391
بهانه گیری و بدخلقی
الف هم میفهمه داره بهانه می گیرم و خوشم میاد که میفهمه مثل بهانه نداشتن اسباب بازی قدیمیه .
چند وقتیه با الف بازی می کنیم و یک دفتر امتیاز داریم که امتیاز من خیلی بیشتر از الف شده به طرز کاملا واضحی، حتی وسط بازی هم بهانه یه بازیکن حرفه یی رو میگیرم.
پنجشنبه نهم آذر 1391
جیک و پیک
تنها خبر خوشحال کننده این روزهای تلخ ،اینتوبه نشدن نوزاد و در نهایت مرخص شدنش است.
واما برخورد تهاجمی سال بالایی ها که بماند که انگار از کنار قاتلان بالفطره رد می شوند از برخورد بخش با این قضیه و جمع کردن تمام اشتباهات من و همگروهی هایم در یک کفه و وضع کلی قوانین توهین کننده به یک سمت شاکی ام و دریغ از یک جلسه توجیهی که کسی اشتباه پزشکی ما را بیان کنه. اینروزها برای من و همگروهی هایم سخت شده، روزهایی که گفته شده نمره فینال مارا کم خواهند کرد ، تجدید دوره خواهیم شد، روزهایی که اتندینگ مارا از عمل آف می کنند و ما گوسپندانی شده ایم که همه مارا به جیک نزنید جیک نزنید رهنمون می کنند.
جمعه پنجم آبان 1391
تو روزهای آفتابی ابری میگن عروسی شغاله
پسرک بیرون مرکز خرید یاس نشسته، با بلوز آستین کوتاه، مشق شبش جلوشه، لیف بافتنی می فروشه. میرود به سمتش. کلی سوال پیچش میکند. رو می کند به من که لیف چه رنگی میخوای؟ یه لیف یاسی انتخاب می کنم ۲ برابر بهش پول میده و برمیگرده به من میگه: پسرک چند تا لیف باید بفروشه تا یه کاپشن بخره؟ ها؟ دستمو محکم توی دستش فشار میده.
شنبه هشتم مهر 1391
همه نه! تعداد کثیری صحیح است
-چه اوضاع داغونیه این روزها، پیرزنی که دخترش تو بخش عفونی بستری بود جلوی صندلی های بوفه گریه میکرد از ۵۰ هزارتومنی که فقط پول لباس بیمارستان شده بود می نالید. گفت پول خرید آبمیوه برای دخترش رو نداره حتی، ۲ هزار تومنی تو جیبم رو در میارم و میدم به مسئول بوفه و می گم: آب پرتقال یک لیتری بده به این خانوم. پولمو می گیره و میگه خانم دکتر قابلی نداره بقیه پولو بعدا بیارین. نگاهی به قیمت روی پاکت آبمیوه می اندازم و دلم برای همه میگیره.... برای خودم و الف ، پیرزن بخش عفونی و مسئول بوفه... همه که نه، برای تعداد زیادی میگیره.
سه شنبه چهارم مهر 1391
تب سرد هذیان گو
سال دویی شدن ما شروع شده با حمله گاز انبری سال بالایی ها جهت زهره چشم گرفتن از ما شروع شده و سرگیجه های من.
حالم خوب نیست در هذیان دست وپا می زنم الف با چیف هماهنگ می کنه که من نیام . صبح رزیدنت سال 3 خانم پهلو میگه باید و باید بیاد. مثل مستها میرم بیمارستان با سرگیجه و ضعف و هذیان و البته لباس خونی. بعد از 2 ساعت می فرستدم خونه و انگار به الف زنگ زده که حالمو بپرسه. از این همه فشار مزخرف که روی ماست خسته میشم و دلم چوب پنبه میخواد که وقتی تو بیمارستان هستم در گوشم بزارم.
روز اول به سال یکی ها گفتیم ما دوست و خواهریم و تا الان چند بار شده بخاطر اشتباه اونا من شدیدا دعوا بشم اما من همینم دکتر پرتقالی. بماند که بقیه بچه های ما هم با سال یکی ها خیلی خوب تا می کنند و واقعا سال یکی ها نمی دونن چقدر خوشبختند. فکر کنم بتونیم اون تابو مسخره رو بشکنیم. تابو سال بالایی سال پایینی. با تمام و جود بدون اینکه به نظم بخش و مریضا آسیبی برسه می خوام ساختار شکنی کنم.
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391
مادرم آرام باش
زمین مهربان، لرزش تو خیلی هارا گریاند ، خواهش می کنم آرام باش.
زمین ای مادر من و تو ای روز که روشنی به مردم من کمک کن.
بعد از زلزله بم با آب پرتقالهای ۲۰۰۰ تومنی کمی پول جمع شد. توی خیالاتم حسرت می خورم کاش باز هم فصل پرتقال بود تا با آبمیوه گیری و چند کارتن پرتقال بشینم جلوی بیمارستان و لیوانی ۴ یا ۵ هزار تومن آب پرتقال برای کمک بفروشم که بلافاصله می گم نه!! بهتر که فصل پرتقال نیست . پاییز آذربایجان خیلی سرده.
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391
فرشته آرزوها
تو اتاق با ش نشستیم که ع میاد و میگه پرتقالی با اون مریض عدم پاسخ برو اتاق عمل. کارای بخش رو هل میدم به سمت ش و از شلوغی بخش فرار می کنم به سکوت ساعت ۱۱ شب اتاق عمل.
به سال ۲ میگم: میشه من انسزیون پوست رو بزنم؟ میگه: نه تو کشیک شما حداکثر فاشیا میدوزین ،میدونی که!! می ایستم سمت اد که مژی، سال ۳ ما میگه: پرتقالی برو سمت جراح.بی اختیار میدوم اون سمت، بیستوری دست میگیرم برش فن اشتاین روی شکمش ،فاشیا ، عضله، به شکم میرسم، منتظرم بگه حالا بیا اینطرف اد وایسا اما هیچکس چیزی نگفت برش رحم میدم و برش رحم رو میکشم و دستم رو میکنم توی حفره رحم و یه پسر تپلی۳۶۶۰ گرمی رو میکشم بیرون، ترشحاتش رو ساکشن میکنم و میسپارمش به دست ماما، با دوتا گاز توی حفره رحم رو تمیز میکنم و دو تا رگ خوندهنده رو با کلی میگیرم و شروع به دوختن میکنم. توی یک لایه رحم رو میدوزم به سروز که میرسم مژی همش میگه سطحی بدوز اینقدر نرو به عمق. رحم رو میذارم تو حفره شکم، با مونته لخته هارو خارج میکنم و خونگیری میکنم فاشیا و بعد پوستو میدوزم. سرم رو که بالا میگیرم میبینم تمام پرسنل با خشم نگاهم میکنن که سر شب یکساعت همه رو معطل کردم اما وقتی چشمهای خندانتر از لبهایم رو میبیند اونا هم ساکت میشن . اسمم رو تو برگه عمل به عنوان نفر اول نوشتن و چند دقیقه به شرح عمل نگاه میکنم و حس رسیدن به این لحظه رو مزه مزه می کنم. میرم لیبر و ش و ع رو بغل میکنم و میگم پوست تا پوست رفتم .
لحظه به لحظه اش رو ثبت کردم میدونم در آینده یی نه چندان دور این کار هر روزم خواهد بود اما حس فوق العاده اولین بار مثل یه رویای دوردست بود.
ممنونم زبیده خانوم که به اینداکشن جواب ندادی. ممنونم مژی که بهم اجازه دادی. ممنونم از پیرزن تخت ۱۶ که برام آرزوی زیبایی کردی.

