X
تبلیغات
دکتر پرتقالی

جمعه شانزدهم اسفند 1392

حمایت از کودک در روز زن....

با خونریزی شدید زنی پذیرش میشود که تمام دوره بارداریش شیشه مصرف میکرده و در طول بارداری تنها یکبار سونوگرافی کرده و چهارمین فرزندش رو قرار بوده بعد تولد به زن و شوهر نازا اراکی که 500 هزار تومن ماهیانه در طول دوره بارداری برای تغذیه برایش حواله می کردن در قبال 5 میلیون بفروشد. بماند که واسطه یی به اسم همساده رابط این بده و بستان بوده در غیر اینصورت با چهره بی دندان و متوهم این زن محال بود هیچ خانواده یی وادار بشود فرزند همچین زنی را به فرزندی قبول کند. نوزاد متولد شده با کاهش رشد شدید محکوم به زندگی با مادر واقعی اش شد وقتی زن و مرد اراکی شرایط مادر رو فهمیدن واز اینجا که ایستاده ام من کودکی رو می بینم که با کار  در خیابان بزرگ می شود و بخاطر اجتماع و خانواده اش یا سر از زندان در خواهد اورد یا تیشه به دست به تکه های مانده از یک اجتماع سالم اسیب میرساند. من هر روز زنانی رو می بینم که مشکلات ریشه یی دارند و هر کدامشان روی فرزندان و جامعه بزرگتری تاثیر می گذارند . به بهانه روز زن برای تمام زنانی با آنها سر و کار دارم و خواهم داشت آرزو دارم مشکلاتشان محدود و محدودتر شود به خودشان و کودکان کمتری قربانی مشکلات مادرانشان شوند.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 23:34 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم دی 1392

به یاد چارلی

در طی 10 روز گذشته 5 شب کشیک بودم و فلاش بک می زنم به دو سال قبل و به یاد دخترک شیرازی که می گفت: له شدم، با تمام حس له شدگی به حمام پناه میبرم . انگار دارم تمام حرفها و آدمها و حوادث را می شورم. آب، شلاقی، صورتم رو نوازش می کنه که یاد چای گرم کنار گرمای بخاری می افتم. دلم بخاری هیزمی شیرگاه می خواد خیلی. فکر کنم که هنوز چای دم نکرده بودم که صدای زنگ آپارتمان رو شنیدم. شاید خانم همسایه یا خدمات ساختمان بود با بی حوصلگی کامل از بهم خوردن این بزم چای صدایش می کنم. صدای زنانه اش مجابم کرد با موهای خیس و حوله صورتی ام در به رویش باز کنم. دختر 25 -26 ساله یی با مانتو کوتاه مشکی و مقنعه با کتونی کثیف و انبوهی کتاب در دست. کتابهای جیبی . تند و تند شروع به حرف زدن می کنه بدون معرفی خودش میگه: از انتشاراتی ... اومده و کتابهارو هل میده به طرفم و شرحی از کتابها میده. عنوانشون پیرامون مسایل زناشویی و ماه تولد و گروه خونی و اسامی دختر و پسر و چند تا کتاب نقاشی کودک و اینکه پسر میخواهید یا دختر و... میگم حالا چیکار باید کنم ؟ میگه هر کدوم رو خواستید بخیرید. اوه پس شانس انتخاب رو هم دارم! خیلی مودبانه میگم متاسفم خیلی به موضوعات کتاباتون علاقمند نیستم. کتابها رو هل میدم به طرفش و حوله ام رو محکمتر دور خورم می پیچم. یاد کتاب گلهایی به یاد الجرنون می افتم و شخصیت چارلی گوردون که مورد علاقه هلندی سرگردان بوده و یادم میاید که اون کتب جیبی رو سالها پیش در ایستگاهی در تهران ، هلندی خریده بود. شاید 20-22 سالی بشه. چه حسن سلیقه یی داشته هلندی . قیافه طلبکارانه دخترک اما دوباره به اینجا می کشاندم ." خانم لازم نیست همه رو بخرید یک کتاب همینطوری بخرید". این بار صاف نگاه می کنم  و نه محکمی میگم. میگه "همین شماها هستید که فرهنگ کتابخوانی رو از بین بردید" و من رد پای کتونی اش رو رو قالیچه مورد علاقه مادرم نگاه می کنم. 

قیمت کتابهارو ندیدم اما مطمئنا ارزانتر از خرید تفریحانه در سوپر مارکت بود. اینروزها که بدجوری درگیر چراها هستم بعد 24 ساعت دلم می خواهد با حوصله تر با دخترک حرف میزدم. حرکت قشنگی در فروش خانه به خانه کتاب هست ولی چه میشد دخترک کمی کتابخوان و یا مودب تر بود و اصلا چه میشد که مثلا پشت درنماینده نشر چشمه ایستاده بود. 

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 9:36 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392

مزه گس خرمالو

وسط اینهمه تراژدی ها  انگار میگردم که دست بزارم رو شادترین! نقطه اون حادثه. شاید که سنگینی بارشرو بشه راحتتر تحمل کرد. اما گاهی دور از ذهن میاد به زن 37 ساله یی که با IVF باردار شده و در 27 هفتگی بخاطر فشار خون بالا مجبور به ختم بارداری شده قبل رفتن به اتاق عمل بگی: چه انگشتای ظریف و کشیده ییداری؟ موسیقیکار می کنی؟ و اون نگاه که غم آوار شده درونش رو هل میده بیرون به طرف من برمی گرده وسکوت میکنه و من کهانگار مزه گس خرمالو میاد زیر زبونم دلم می خواد حرفامو قبل از اینکه میشنید تو هوا میقاپیدم. اما نمیشه. همراه هم میون گریه های بی صدای زن و شوهر و خانواده میریم اتاق عمل. الف و ن دستمی شورن و میرن سر عمل. نوزادی با گریه ضعیف. من انگشتان شستم رو عمود می کنم رو قفسه سینه اش وسایر انگشتانم قفسه سینه اش رو دور می زند و برای خودم آهنگ می خوانم: یک و دو و سه و نفس و... رزیدنت اطفال هم مشغول اینتوبیشن است. جای فشار دستم روی سینه اش رد قرمزی انداخته .دلم نمی خواد دستهایم رو جدا کنم اما در پایان انکوباتوری که برای انتقال نوزاد آمده خالی برمی گرده. زودتر از الف و ن بیرون میام . هوا انگار خیلی مسمومه. چشمانم تلاقی می کنه به چشمای شوهرش. لبم داره میلرزه. میگم حال مادر خوبه. زنی میپرسه: وچه؟ نمیدونم چقدر گذشته که خانمهای پرستار انکوباتور به دست که مثل چرخ دستی هلش میدهند رد میشن و میگن: وچه که بمرده... و بدون لحظه یی توقف به سمت بخش نوزادان چرخ دستی شان رو هل می دهند. 

-وچه‌ :‌بچه

ـوچه بمرده: بچه مرده.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 10:17 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم آبان 1392

من سپیده 15 سال دارم.

مادر نگران و دختر 15 ساله با بغض در ادمیت نشسته اند . شرح حال ذکر شده تکراری و باورنکردنی ست . جسم خارجی در واژن در اثر تروما و آسیب هایمن... همه قصه انگار مدافع این عضو شریف ست . قلب و مغز اما آسیب ناپذیرند برای زنان. مادر هم انگار قصه دخترک باورش شده. ولی نتیجه معاینه حاکی از یک اسکار قدیمی ست در ساعت 4و7 و 12. دخترک چمباتمه زده روی تخت. حتما دیالوگهای بعدیش را خاطر برده و نتیجه B_hCG + خط بطلانی ست بر رفتار حمایتگرانه مادر. نیستی در چشمان سپیده دودو میکند.  باسونوگرافی و تیتراژ 48 ساعت بعد رضایت شخصی می دهند که فرار کنند. 

نتیجه افزایش میزان هورمون رضایت بخش نیست. به مادری که تنها برای نشان دادن جواب امده می گویم یا سقط است یا حاملگی خارج رحمی... خوشحالی آنی اش از اینکه جنین زنده یی در راه نیست تماشایی ست اما در ادامه باز همان بغضی که درین چند روز همچون رگبار باریده به چهره اش می دود. نگران سپیده ام. دلم برای دختر 15 ساله یی که مدتهاست به جای بازیهای کودکانه اش درگیر حل این مساله ست میگیرد. مادر از تربیت غلطش تاسف می خورد و از آزادی که به دخترک داده. من اما هنوز نگران سپیده ام. مادر روبه رویم را می فهمم این بار. برخوردش منطقی ست اما 15 سال سنی نیست که بشود زنی! را محکوم کرد. سرنوشت دخترکان 15 ساله سرزمینم چقدر تلخ است گاهی.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 16:43 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392

من- رزیدنتی و دوربین

 روزها می گذره و من در میون اوهام انگار گم شدم. روزهای رزیدنتی با سرعت برق و باد می گذره و من هنوز مجموعه یی از نادانسته هایم هستم. دارم آینده یی رو متصور می شم که همیشه در حال تصمیم گیری ام. همیشه  مرگ و زندگی... گاهی که برای یک جنین زیر 32 هفته تصمیم ختم بارداری می گیریم که اتندها با هم اتفاق نظر ندارند فکر میکنم من چطور می تونم تبعات تصمیماتم رو بپذیرم. جدا خیلی ترسناک به نظر میاد و من این روزها دارم فقط بیشتر و بیشتر گوش میدم. سعی می کنم مطالب و کارهای غیر ضروری رو پیگیر نشم و چیزی که فردا درین تصمیم گیری کمکم میکنه رو یاد بگیرم. فکر کنم این نوع تفکر جدا از سیستم رزیدنتی این دانشگاهه. نوعی دیگر رفتار کردن و بودن انگار همیشه واسم خوشایند بوده جای همه چیزهای که نداشتم انگار نشسته. استرس روتینی درتمام زندگی ما حاکم شده و انگار گریزی نیست. و این استرس پناهگاه مجموعه یی از آدمها و کارهای مورد علاقه مون را می خواد که در برش برگیره. دارم شدیدا به عکاسی فکر میکنم و می خوام از زاویه دوربین دنیای اطرافم رو ببینم. 

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 15:7 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم مهر 1392

جلسات آنالیز

جلسات آنالیز خیلی جالب پیش میره. اینکه ریشه رفتارهای ناخوداگاهتو داری کشف می کنی خیلی لذتبخشه. یه جور معادله که می فهمی چرا یکی به هیجانت میاره و یکی اذیتت می کنه. می فهمی چرا آلن لیون زندگیت رو از بین هزاران نفر کشف می کنی. می فهمی چرا زیاد یا کم غذا می خوری. چرا کم گریه می کنی. چرا تلخ حرف می زنی و چراهای دیگر مثل یک معمای پلیسی برایت حل میشن. سایکولوژیست من در حال راه اندازی دپارتمان سایکوآنالیزه. فکر می کنم جزو معدود خوش شانسهای تاریخ! هستم که تونستم این دوره را داشته باشم. دلم شخصیتی رو می خواد که ناخوداگاهش رو خوداگاهش اینقدر مسلط نباشه و بتونه در شرایط بحرانی تصمیمات درست تری! بگیره و فکر می کنم اگه روزی بخوام مادر بشم بدونم تو کودکی و نوجوانی و حتی بزرگسالی فرزندم یه اتفاقی یه اسکار روحی خواهد بود. مهم نیست که فرزندم خیلی موفق باشه  مهم اینه که نرمال باشه و با اتفاقات پیش اومده برخورد صحیحی داشته باشه. شرایط زمانی و جبری که ما در اون رشد کردیم خیلی حساسیت هارو کشت و مشکلاتی رو سبب شد که هم نسلان من اصلا مشکل نمی دونن. یک نوع جهل مرکب که هیچوقت ریشه یابی نشده. همهون تبدیل به یه تعادل بی تفاوت شدیم

پ .ن. دلم اسبه او می خواد با درختای رنگین کمانی اطرافش با همسفری که توی آب دستتو بگیره و خسته که شدی باهات به درخت کنار چشمه تکیه بده.  

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 21:51 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم مهر 1392

پایان نیم ماه غوطه وری

1- هلندی سرگردان برگشته خونه و با اومدنش کامیون! نظم تعریف شده خسته کننده واژگون شده. بیداریهای شبانه و روزهایی که با بازی و غذاهای خوشمزه و آدمهایی که دوستشون داری و بی استرس میگذرن کمی بدعادتم کرده و امروز که پایان این 2 هفته رویایی ست رویارویی دوباره ام با لیبر و سال بالایی و اتندها و شیوه بیمارگونه مدیریت رزیدنتها استرسی ام کرده. روتیشن این ماه اما بیشتر دورم میکنه از بیمارستان خودم و من دلتنگ بیمارها و اتاق عمل ام خیلی. ناخنهایم مدتهاست تا این اندازه بلند نبودن و بی مروتها دارن روی انگشتهایم سنگینی می کنن. دستهایم که انگار دلتنگ دستکشهای لاتکسی با کلی پودر حساسیت زا هستن. بهشون نوید فردا رو داده ام که آروم بگیرن. 

2- هلندی سرگردان م امروز رفته و انگار گوشه یی از قلبم را با خودش برده آن گوشه دنیا.


نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 9:1 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم مرداد 1392

Agnosticism

ما داریم اینروزها با Agnosticism دست و پنجه نرم می کنیم. درگیر لاادری گری هستیم و نمی دانیم دکتر کیان چرا بین ما نیست.

ساعت 9 و اندی شب بود شاید. کامیونی که از روبه رو می آمد. گاردریل و انحراف کامیون و تصادف منجر به فوت راننده کامیون و له شدگی ریه دکتر کیان و انتقالش به بیمارستان سر راهی با یک جراح طرحی که انگار دستش می لرزید وقتی فهمید بیمارش رزیدنت است و دکتر کیان ساعت 3 صبح رفت.

از ساعت 10 شب تا 3 صبح تعداد بی شماری تلفن به جراح آن شب بیمارستان سنترال و رییس گروه جراحی و ریس گره بیهوشی و اتندهایی که با دکتر کیان کار کرده بودن و چیف محترم گروه هیچ کدوم به اونجا ختم نشد که کسی بالای سر این رزیدنت حاضر بشه . حتی برای فاتحه. 

الف میگه کاش ما رزیدنتها پیشنهاد 10 میلیون زیر میزی به آنکال جراحی اونشب میدادیم تا برای عمل رزیدنت بیمارستانش حاضر بشه... 

دکتر کیان در یک بیمارستان دور در حالیکه در کل بیمارستان فقط 4 واحد پک سل وجود داشت  و در حالیکه خونریزی داخلی شدید داشت رفت. دو روز قبل از اون برای همان اتندجراحی بیمار خوابانده بود.

لا ادری . لاادری 

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 23:39 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم مرداد 1392

شهری سرد و گرم

از شهری سرد برگشته ام که درین روزها آفتاب تیزش شوکه ام کرد . اجبار رفتن به عروسی یکی از دوستان . فکر میکردم قوی تر ازین حرفام که حجم سنگین دلتنگی منو تحت فشار قرار بده اما سخت بود و خیلی سخت.بیمارستان که رفتم روز عید فطر بود بچه ها مشغول مرور وسایل لاپاراسکوپی واسه امتحان بورد بودن. چقدر خاطره... حتی  از تک تک موزاییکهای اون بیمارستان خاطره داشتم. اسیر خاطراتم هستم انگار. تاسفم از ندیدن زن مهربانی ست که برایم مظهر کامل دوست داشته شدن بود. گامهایم یارای رسیدن و در زدن خانه اش را نداشت. در هوای مه الود شمال و عبور از سوادکوه بوی پیراهن یوسف را استشمام میکردم.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 23:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه هشتم تیر 1392

پایان یک تمدن!

این روزها یه جور شمارش معکوس راه انداختم. یک دوره سیکلیک از زندگی تموم میشه ولی قرار نیست دوباره حول همون دایره فکر کنم و زندگی کنم. اینروزها جدا از استرس امتحان ارتقا، دارم لحظه لحظه این سیکل در حال اغما رو گاز! میزنم. غذا می خورم . ساعت نمی بندم. سر الف داد می کشم به سال بالایی که پست همه دخترکان سرزمینم رو بهش تقدیم کرد بد وبیراه میگم و ساعتها وبگردی میکنم. یه پاروکس چند جانبه! لذت و مسئولیت پذیری کاری و تنبلی و خشم وبی حوصلگی و مهربانی رو دوروبرم میبینم که دارن آخرین لحظه های حیات دسته جمعی رو تجربه میکنن و من ناظر خاموشی که فقط گاهی میان این فرزندنماها میانجیگری میکنم.

بعد از ۱۳ تیر،هفتگی، به جلسات آنالیز شخصیت میرم. یه خانوم دکتر سایکولوژیست فوق العاده علاقمند و متعد و  البته حرفه یی درین زمینه پیدا کردم که صحبت اولیه یی هم انجام شد.

درجواب دکتر که پرسید :پرتقالی چرا اینجایی و چه می خوای در انتهای این دوره چند ساله!؟ گفتم: برای آینده ایده آلی رو در نظر دارم که این پرتقالی که میبینی را یارای رسیدن بهش نیست و میخوام از من کسی بسازی که یارای رفتنش باشه. عجیب بعد گفتن این جمله یاد فیلمای آلفرد هیچکاک افتادم.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 15:34 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر