دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۴

آماده پرتاپ

خراسان و مردمش رو برای بار اول میشناسم. راستش هنوز چهارمحال برایم خاص هست و انگار هیچ فرهنگی رو نمیتونم جایگزینش کنم. اما مردم این گوشه هم صبورن. کلی محصول خانگی که زنان تو بازار محلی میفروشن منو به سمت بازار محلی شون میکشونه. حس عجیب تقدیرنامه گرفتن از مریض ازون قابهای آويزون تو مطب استادام اما خیلی جالب بود مث شاگرد اولی که نمره بیستش رو فریاد میزنه منم به همه نشون دادم با اینکه از گل مصنوعی متنفرم دسته گل مصنوعی که مریضم برام اورد تو اتاق دخترم گذاشتم. این ماه اخرین ماه موندن تو خراسانه. خوشبختانه کمیسیون موارد خاص جا به جام کرد تا پیش دخترم بمونم . تو نامه درخواست انتقالم نوشتم من در حال تصمیم گیری بین مادر بودن و پزشک بودن هستم که عین واقعیت بود. حالا که شروع به کار کردم دلم پیش زنهای هست که هر کدوم کوهی از مشکلات هستن و طبیعت هم وظایف فیزیولوژیک سختی رو برعهده شون گذاشته و اونا فقط صبر دارن و مقاومت. زنهای قهرمان . من هر روز کلی اسطوره می بینم و اونوقت که به مشکلات خودم فکر میکنم میبینم جکی بیش نیست. این ماه اخرین ماه بودن من در خراسان هست دلم میخواد قصه زنای اونجا رو همیشه بخاطرم بسپرم.  

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 14:6 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۴

نقطه سر خط

انگار تمامی نیست برای روزهایی که نمیدانی چه پیش خواهد آمد. بالاخره تمام شد این 4 سال رزیدنتی. شروعش با پایانش چقدر فرق داشت . انگار خودم رو محکوم کرده بودم.حساب دستم نیست که چند تا زایمان گرفتم چند بار سزارین کردم چند تا رحم درآوردم . چند تا پیچش تخمدان را باز کردم اما حساب روزها و خوشی های از دست رفته یادم هست . این که چون سال اول مرخصی نداری نتوانی خودت رو برای مراسم عقد برسونی و یک صبح بعد از یک کشیک بعد از مورنینگ عقد کنی و سریع برگردی بیمارستان که شرح حال بیمارای بخش جراحی رو بگیری.  این که 3 روز بعد عروسی ات برگردی بیمارستان و توی اولین هفته زندگی متاهلی ات، توی تمام لحظات به اون زنی فکرکنی که بستری اش نکردی و روز بعد نزدیک به زایمان به بیمارستان مراجعه کرد و تو هر شب کابوسش رو ببینی و اما حجم عظیم دلتنگی ات به این برمیگردد که فرزند 12 روزه ات را می بوسی و با اسکار هایی که هنوز تازه هستند سینیور بخش الکتیو میشوی و هیسترکتومی میکنی و کیست تخمدان در میاوری و نوزادت را میسپاری به پرستار و شیر خشک . به خودت که نگاه میکنی خیلی قوی هستی اما چه روزهایی را پشت سر گذاشتی و حالا انگار اول خطی. معلوم نیست کجا قرار است کار کنم و زندگی کنم  اما عزمم رو جمع کردم هر جای ایران که باشم حتی نقاط مرزی دخترم را با خودم ببرم. الان در حال لذت بردن از دوزخ هستم و لحظات آبی و صاف از وقتم رو تقدیم دختر نیلگونم میکنم.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 0:34 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴

درختهای به بار نشسته

بچه که بودم فکر میکردم تمام مردم دنیا در خانه هاشون درخت پرتقال دارند . برایم زندگی بدون پرتقال و اردیبهشتی بدون شکوفه های بهار اساسا بی معنی بود. 7 سال دانشجویی ام در تبریز رو با جعبه های پرتقالی که بابا با دقت بسته بندی می کرد و برایم میفرستاد طی کردم و در طی این 7 سال حتی یکعدد پرتقال هم نخریدم. آقا رجب میوه فروش کوچه روبه روی خوابگاه خوب میدونست که از همه میوه ها برایم کنار بزاره جز پرتقال. اما سرمای شدید زمستان 2 سال قبل و شکوفه ندادن درختها در بهار سال قبل انگار شکست تاریخی محسوب میشد. باغ با چهره خشکیده و یخ زده با اندک میوه ها خودش برایم غم آلود بود. نقطه اوجش اما خریدن پرتقال بود. چقدر سخت بود و من از خوردن هیچ پرتقالی احساس لذت نکردم . باغداران خرده پایی که تا چند سال قبل درب باغ برای چیدن میوه عید به رویشان باز بود حالا پرتقال فروش شده بودند. و این قصه غمگین چقدر آشناست و تکراری....

ـ اما امسال همه درختها به شکوفه نشستند از سر تا پا و قدم گذاشتن در باغ و حس زندگی رو با شکوفه زندگی ام کاملا حس میکنم. چقدر دلم میخواهد اولین راه رفتنش در میان درختان شکوفه زده باشد.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 23:40 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳

به وسعت آسمان نیلگون زندگیم

کودکی که آمد زندگی را از روزمرگی به هیجان آورد. کودکی! که برخلاف رشد جنینی اش در محیط پراسترس،  آرام نیازهای اولیه اش را بیان میکند و گاهی در برخورد با این موجود شریف! شرمندگی غیرقابل اجتنابه. راستش در این روزگار همه چنان حقوق مسلم یا نامسلم خود را فریاد میزنن و خواهان توجه هستند انگار شوک است دیدن کودکی که برای گرسنگی اش گریه کوتاهی می کند و تو که می فهمی و نیازش را برطرف می کنی با نگاهی تشکرآمیز در حالی که قادر به گردن گرفتن نیست در چشمانت می نگرد. زیباییش به این است وقتی دیر میفهمی نیازش را ولی بالاخره سیرش می کنی یا تمیز ، باز هم این نگاه محبت آمیز را میبینی .خالی از هرگونه سرزنش یا تداوم گریه. انگار در یک سیستمی که براساس احترام و اعتماد طرح ریزی شده همه چیز در جریان است. توی دنیای بزرگتر این رفتارها قابل توجیه نیست. چه میشود را همه می دانیم اما این رفتار محترمانه که انگار بلوغ فکری خاصی در پسش نهفته است واقعا شوکه ام کرده. احساس می کنم در جوارش من هم دارم کمی آرام و فرهیخته تر میشوم.

دلم آبی بیکرانی میخواهد که به این کودک هدیه کنم. از آسمان به آسمان

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 10:43 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳

روزهایی به ناپایداری حباب

نوشتن این روزها سخت نشده اما هجوم روزمرگی و حوادثی که به سرعت فلسفه وجودی شان تغییر میکند بازت میدارد از نوشتن و تحلیل و آنالیز! 

این استروژن و پروژسترون نازنین بدجوری ساخته به من. حس توانستنمو چند برابر کرده و خیلی منظم تر!به طور غیرمنتظره یی جلسات آنالیزم را قطع کردم. وبخوام واقع بین باشم از اونروز احساس رهایی می کنم. اینکه لازم به تحلیل حوادث و آدمها نیستی بعد مدتها بهت کمک میکنه که خودت باشی بدون هیچگونه پوششی. 

روزهای تاسف بار مشکلات صنفی پزشکان هم میگذره. مقصرش پزشکای برج سازی بودن که از حال مردم غافل بودن یا فقر مردم که برایش دنبال مقصر می گردن و یا کپی یک الگوی سلامت امتحان شده از جایی که همه بسترهای فرهنگی و اقتصادی و سیاسی اش فراهم است هرچه که علتش باشد این بی اعتمادی مردم به پزشک غیر قابل تحمل شده. انتظارات بیجا. ویزیتهای رایگان صف طویل بیمارنماها را طولانی تر کرده و توجهات از روی بیماران نیازمند قطعی به درمان کم شده و در نهایت روند ارزان درمان کمر پیشگیری رو شکسته. وقتی با 2/500 تومان ویزیت فوق تخصص ریه میشوی تا جایی که می توانی سیگار میکشی.... امان از این روزهای تاسف بار.

راستش میون اینهمه هیاهوی صنفی تنها چیزی که خیلی راضی ام می کنه ترویج زایمان طبیعی هست. واقعا دارم می بینم که چه جنایتی شد طی 30 سال گذشته. در بین زنان اطرافم انگشت شمارن کسانیکه زایمان طبیعی شدن. اصرار شدید مریضها و همراهان و حتی تهدید های آنها را اینروزها زیاد می شنویم. به هیچ وجه امکان نداره سزارین بشی انگار خط بطلانی به روی آرزوهای زنان باردار شده. مادرانی که 10 شکم طبیعی زاییده اند برای سزارین دختران حامله امروزشان برایت خط و نشان می کشند. این مسیر هموار سزارین و طبیعی چه شد که اینقدر ناهموار شد به تغییر نگرش بیمار و پزشک برمیگرده. متخصصان ما برای عزیزانشان مصر به انجام سزارین هستن. سزارین یک جنبه متفاوت بودن و ارتقا سطح اجتماعی و اقتصادی رو زیر چتر خود گرفته انگار. دلم میخواهد برای سزارین های الکتیو 10 میلیون هزینه یی باشد که بیمار به حساب کودکان بی سرپرست واریز میکند و یک هزینه مختصر به پزشک تا هم پزشک و هم بیمار در این امر متضرر شوند و نرخ سزارینهای الکتیو کم و کمتر شود. برای سزارینهای قبلی که در حاملگی اینبار هم سزارین میشوند اما نمیشود کاری کرد. ما توان عوض کردن گذشته رو نداریم و تا گذشته در میان ظلمت ناپدید است نمی توان به آینده رسید.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 8:59 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۳

تقارن سطوح منحنی

مثل خیلی از بچه های هم سن و سالم در تب المپیاد، اسم مریم میرزاخانی را زیاد شنیده بودم و گاهی در رویاهایم دوستی با او را متصور میشدم . راهمان آن روزها فاصله تهران تا شمال اما امروز نه فقط بعد مکانی که فاصله مان  بعد شغلی و فکری را هم در بر می گیرد. رویای من پرینستون بود جایی که فقط مثل مدینه فاضله اسمش را شنیده بودم. این روزها من از مریم خیلی دورم. تو اتاق عمل یک دانشگاه کوچک در ایران بدون آنکه ستاره باشم و مریم در استنفورد با سطح هذلولی ستاره میشود و من البته گاهی که شبها زمان جابجای مریض سودوکو دشوار حل می کنم و خانم ع تکنسین بیهوشی می گوید خانم دکتر ریاضی تون خیلی خوبه ها...

فاصله من و مریم خیلی زیاد شده . البته زندگی ما وابسته به متغییرهای زیادی ست که محدوده جودهای گمنام تا مریم ها را در برمیگیرد. چقدر خوشحال شدم که مریم مادر دختری هست. این آدمهای قوی باید مادر شوند باید معلم شوند. دلم می خواهد جای آناهیتا باشم. دوست ندارم دخترم دوست شدن با آناهیتا، فقط برایش رویا باشد. دلم می خواهد مادری باشم که دخترم مثل مریم بداند از زندگی چه می خواهد و این یعنی خوشبختی هر موجودی. 

فاصله ام این روزها از مریم زیاد است اما دلم می خواهد مثل قدیم ها نزدیکش شوم. از مسیری که دارم طی می کنم ولی ستاره ام نمی کند نگران نیستم. حس نجات دادن رو سالها پیش به شیرینی رویای رفتن به پرینستون ترجیح دادم. گاهی فک می کنم اگر آنروز مثل قصه ها برگه ثبت نام کنکور تجربی رو بخاطر نیکون واژدان پر نمی کردم حتما فیزیک خوانده بودم و الان تو این بیمارستان مشغول وبلاگ نویسی نبودم اما امان از متغیر های زندگی. امان از سرکشی ها و خواستن های تکانه یی و امان از آدمهایی که بخواهند یه جور دیگر ببینند.

مریم عزیز جایزه  فیلدز مبارکت باشد. داشتن زندگی رو به رشدت همیشه برقرار و خانواده ات همیشه شاد  "دخترک با اراده پارسی".

 

 

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 19:6 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم مرداد ۱۳۹۳

به 46xx نیامده ام

در مرکز نازایی هستم و انگار دنیا دور فولیکولهای 18- 20 میلیمتری تخمدان ،hCGبه دست ،در حال چرخشه. وقتی زن و مرد کارگری تمام پس انداز 10 ساله شان را پس از 10 سال نازایی در طبق اخلاص! میذارن دلت میخواهد تمام تخمکها تبدیل به جنین و تمام جنینها منتقل شوند و یک حاملگی اتفاق بیفته اما لحظه یی که همه چیز حاکی از خالی بودن حفره رحم میدهد دلت 4 دیواره یی می خواهد که در آن اشکهایت رو بی حضور آنها بریزی. 46xx عزیزم تو خیلی خوش شانسی که قرار نبوده مسیر دلهره آور تخمدان به محیط کشت آزمایشگاه و سپس رحم را طی کنی. تو خیلی خوش شانسی که در قمار با 47xx، تو، بردی. امیدوارم باز هم آنقدر خوش شانس باشی که پشت گردن ضخیمت نشانه یی از بیماری قلبی یا عفونت و یا هر درد و مرض دیگر نباشد. ببخش برای اینکه وارد قمارت کردم. ببخش برای نمونه گیری تهاجمی از پرزهای ضعیف جفتی ات. عزیز نیامده ام باز هم بجنگ برای AFP نرمال و اکو کرادیوگرافی بی نقص . اما حتی اگر قلب و مغز و روده و معده نداشته باشی باز هم با تک تک سلولهایم دوستت دارم.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 1:1 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۳

بعد از مدتها سکوت

بعد از مدتها سکوت نوشتن چقدر سخت میشود. فکر کنم دوره پرفراز و نشیبی طی می شود. دیشب  وقت خداحافظی با ع که برای یک تغییر بزرگ راهی کانادا میشد گفتم که گاهی به بیمارستانکه میرسم و یاد بحثهای فرسایشی با رزیدنتا و استادا و رییس بخش و... می افتم. یاد کشیکای پشت هم که امکان فرار یا انتخاب از میانشان نیست به خودم میگویم واقعا دلم همچین زندگی دوست داشت؟ آدمهایی رو دیدم که متخصص فارغ التحصیل شدن اما دریغ از آدمیت و گاهی  سیاست بیمارگونه شان  به قدری مشمئزکنندست که در فلسفه وجود همچین آدمهایی شک می کنی و به دنبال قصه های شاه و پریان می گردی که آدم بدای مطلق همون سیاه سیاها توی هستی نباشند اما در واقعیت روند طور دیگری ست.

- بخاطر سرما برف شدید زمستون درختای نارنج و پرتقال به شکوفه ننشستند در باغ و من دلم اردیبهشتی رو می خواد که مست بوی بهار نارنج شوم.

- هیچ وقت زایش رو اینقدر نزدیک حس نکرده بودم با وجود دیدن هر روز و هر روز این نمایش. باز انگار هر به بار نشستنی قصه خاص خودش رو دارد. 

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 14:5 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم اسفند ۱۳۹۲

حمایت از کودک در روز زن....

با خونریزی شدید زنی پذیرش میشود که تمام دوره بارداریش شیشه مصرف میکرده و در طول بارداری تنها یکبار سونوگرافی کرده و چهارمین فرزندش رو قرار بوده بعد تولد به زن و شوهر نازا اراکی که 500 هزار تومن ماهیانه در طول دوره بارداری برای تغذیه برایش حواله می کردن در قبال 5 میلیون بفروشد. بماند که واسطه یی به اسم همساده رابط این بده و بستان بوده در غیر اینصورت با چهره بی دندان و متوهم این زن محال بود هیچ خانواده یی وادار بشود فرزند همچین زنی را به فرزندی قبول کند. نوزاد متولد شده با کاهش رشد شدید محکوم به زندگی با مادر واقعی اش شد وقتی زن و مرد اراکی شرایط مادر رو فهمیدن واز اینجا که ایستاده ام من کودکی رو می بینم که با کار  در خیابان بزرگ می شود و بخاطر اجتماع و خانواده اش یا سر از زندان در خواهد اورد یا تیشه به دست به تکه های مانده از یک اجتماع سالم اسیب میرساند. من هر روز زنانی رو می بینم که مشکلات ریشه یی دارند و هر کدامشان روی فرزندان و جامعه بزرگتری تاثیر می گذارند . به بهانه روز زن برای تمام زنانی با آنها سر و کار دارم و خواهم داشت آرزو دارم مشکلاتشان محدود و محدودتر شود به خودشان و کودکان کمتری قربانی مشکلات مادرانشان شوند.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 23:34 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲

به یاد چارلی

در طی 10 روز گذشته 5 شب کشیک بودم و فلاش بک می زنم به دو سال قبل و به یاد دخترک شیرازی که می گفت: له شدم، با تمام حس له شدگی به حمام پناه میبرم . انگار دارم تمام حرفها و آدمها و حوادث را می شورم. آب، شلاقی، صورتم رو نوازش می کنه که یاد چای گرم کنار گرمای بخاری می افتم. دلم بخاری هیزمی شیرگاه می خواد خیلی. فکر کنم که هنوز چای دم نکرده بودم که صدای زنگ آپارتمان رو شنیدم. شاید خانم همسایه یا خدمات ساختمان بود با بی حوصلگی کامل از بهم خوردن این بزم چای صدایش می کنم. صدای زنانه اش مجابم کرد با موهای خیس و حوله صورتی ام در به رویش باز کنم. دختر 25 -26 ساله یی با مانتو کوتاه مشکی و مقنعه با کتونی کثیف و انبوهی کتاب در دست. کتابهای جیبی . تند و تند شروع به حرف زدن می کنه بدون معرفی خودش میگه: از انتشاراتی ... اومده و کتابهارو هل میده به طرفم و شرحی از کتابها میده. عنوانشون پیرامون مسایل زناشویی و ماه تولد و گروه خونی و اسامی دختر و پسر و چند تا کتاب نقاشی کودک و اینکه پسر میخواهید یا دختر و... میگم حالا چیکار باید کنم ؟ میگه هر کدوم رو خواستید بخیرید. اوه پس شانس انتخاب رو هم دارم! خیلی مودبانه میگم متاسفم خیلی به موضوعات کتاباتون علاقمند نیستم. کتابها رو هل میدم به طرفش و حوله ام رو محکمتر دور خورم می پیچم. یاد کتاب گلهایی به یاد الجرنون می افتم و شخصیت چارلی گوردون که مورد علاقه هلندی سرگردان بوده و یادم میاید که اون کتب جیبی رو سالها پیش در ایستگاهی در تهران ، هلندی خریده بود. شاید 20-22 سالی بشه. چه حسن سلیقه یی داشته هلندی . قیافه طلبکارانه دخترک اما دوباره به اینجا می کشاندم ." خانم لازم نیست همه رو بخرید یک کتاب همینطوری بخرید". این بار صاف نگاه می کنم  و نه محکمی میگم. میگه "همین شماها هستید که فرهنگ کتابخوانی رو از بین بردید" و من رد پای کتونی اش رو رو قالیچه مورد علاقه مادرم نگاه می کنم. 

قیمت کتابهارو ندیدم اما مطمئنا ارزانتر از خرید تفریحانه در سوپر مارکت بود. اینروزها که بدجوری درگیر چراها هستم بعد 24 ساعت دلم می خواهد با حوصله تر با دخترک حرف میزدم. حرکت قشنگی در فروش خانه به خانه کتاب هست ولی چه میشد دخترک کمی کتابخوان و یا مودب تر بود و اصلا چه میشد که مثلا پشت درنماینده نشر چشمه ایستاده بود. 

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 9:36 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر